تبليغاتX
راز آرامش ما
میشه یه عصر زیبا رو با آهنگ "گل گلدون " در حالی که توی کافی نت نشستی و داری یه پست میزاری توی وبت داشته باشی حتی ..

میشه یه شب زیبا و به یاد موندنی رو داشت در حالی که از صبح تا ظهر رفتی واسه کادوی روز زن واسه خودت همراه با شوهرت هدیه خریدی و ظهر رو با خانوادت ناهار و عصرونه خوردی و شب که بر میگردی خونه یادت بیاد که کتابت رو فراموش کردی در حالی که فرداش امتحان داری و خونه خواهرت نزدیک نیست ..

میشه احساس بهتری پیدا کرد وقتی یه دختر رو مثل خودت ببینی که وقتی طعنه و متلک دیگران رو میشنوه هیچی نمی گه و لبخند میزنه .. عین خودت !!

میشه به همسر و همراه و شریک زندگیت فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی و پر شی از تموم حس هایی که از همه حس های بالا بیشتر و ناب تره و بهتره  !!!

میشه به دیروز که توی ساعت فروشی به قصد مامانش میریم و خیلی غیر منتظره اون ساعت طلایی رو که همیشه دوست داشت دستم بندازم رو میاره و میندازه دستم و میده واسم بندش رو کوتاه کنن و واسم بخردش و منم هاج و واج نگاش کنم ...... میشه به اون لحظه فکر کرد و لبخند به لب بیاری !!

* مرسی بابت کامنتای پست قبل دوستای نازم .. خواهرم الان خدا رو شکر خیلی بهتره .. فقط باید دوره ی قرصاش رو تموم کنه ..

* کافی نت فوق العاده گرمه و به شدت نیاز به یه دوش آب سرد دارم ..  یه مدت نت ندارم .. پس فعلا

 

+ تاریخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 17:11 نویسنده سوفي |

همیشه باهاش راحت از این بقیه بودم .. چون دلسوز و مهربونه .. شاد و پر انرژی و وارد هر جایی که میشه اون جمع پر میشه از خنده و حرفهایی که لبخند به لبت میاره .. زود با همه جور میشه و خودشو میتونه خیلی راحت تو دل ِ همه جا کنه ..

وقتی برای اولین بار فهمیدم وابستگی یعنی چی ، وقتی برای اولین بار غم ِ وابستگی و درد و عشق رو فهمیدم اون اولین کسی بود که فهمید من چمه !! حتی یادمه وقتی بهم گفت کسی رو دوست دارم و من گفتم چرا چنین فکری میکنی ؟ جواب داد فکر نمی کنم ، مطمئنم !!

الان پسر ِ 2 سالش هم  مثل خودشه .. اینقدر زبون میریزه و ناز داره حتی بیشتر از یه دختر ناز داره .. اینقدر که وقتی کار بدی میکنه و بهم میگه" بیَخشید خاله ژون " دلم واسش ضعف میره ..

ولی الان دیگه یکسال اون خنده های سابق رو نداره ، دیگه شادی از چهره ش محو شده و پر شده از یه غم ِ سنگینی که لبخندای تلخی به همراه داره ..

آره .. خواهرم الان نزدیک یکساله افسردگی گرفته و به طرز عجیبی  از زندگی خسته شده .. اینقدر که امروز گفت : اگه یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ؟! گفتم نه !! گفت من دلم می خواد بمیرم .. ولی دلم واسه سین(پسرش) میسوزه ..

الان فقط با قرصای رنگارنگی که روزی چند تاشو میخوره آروم میگیره..ولی الان یک ماهه خدا رو شکر بهتر از قبل شده ..

به گفته دکتر این افسردگی ریشه در زمان بچگی داره .. ولی خوب میشه .. مطمئنم ..

 

+ تاریخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 21:7 نویسنده سوفي |

میدونستی عاشق اون وقتاییم که دو تاییمون از پشت تلفن صداهامون ضایع داد میزنه که بد جور دلتنگ همیم .. و جالب اینکه از همون اولی که میگیم الو دلتنگی تو صدامون موج میزنه !!

دیشب از اون وقتا بود که صدامون یه غم ِ عجیب ِ دوری توش بود ...

 

+ تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 11:27 نویسنده سوفي |

داریم توی م م لکتی زندگی می کنیم که وقتی دوستمون نامزدی میکنه به جای تبریک میگیم : پسره از سرشم زیاده !! شانس آورده ..

داریم توی م م لکتی زندگی می کنیم که دختر عمه و عمو و دایی ها کم کم رابطشون رو باهامون یه شکل دیگه میدن و حرف زدنای پر از راحتی و خنده تبدیل به یه برخورده کاملا رسمی و یه لبخند تلخ میشه !!

داریم جایی زندگی می کنیم که توی هر یه جمله از حرفامون یه تیکه ی درشت و گنده هست که دل ِ طرف رو می لرزونه و لبخندشو ازش میگیره !!

داریم جایی زندگی می کنیم که تموم رابطه ها محدود به کلمه ی خانواده بشه و بس !!!

اینها حقیقتای تلخی هستن که باورشون واسم سخته !!!

باور ِ تغییر کردن انسان ها .. حتی به قیمت شکستن دل یکدیگر .

 

+ تاریخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ساعت 0:9 نویسنده سوفي |

از اینکه بدون برنامه و اطلاع قبلی بخوام یه جایی یا یه کاری کنم متنفرم ..

من معمولا عادت دارم حتی واسه کوچکترین کارام هم برنامه ریزی کنم و به ترتیب کارام رو انجام بدم .. یکشنبه صبح قرار شد اگر هاول عصر کار نداشت بریم خونه خواهرم .. برای صبح نوبت آرایشگاه داشتم ، میخواستم اپیلاسون کنم خونه ، حمام، بعد از چند روز ماسک بزارم ، کلاس زبان ، رایت کردن پاور پوینتی که واسه "ف" درست کردم و و در آخر جمع کردن وسایلام واسه یه روز مهمونی خونه خواهرم .. ولی همون موقع که آماده شدم برم آرایشگاه بخاطر مشکلی که واسه هاول پیش اومد همه برنامه هام بهم ریخت و مجبور شدم برم حمام و با عجله با هاول همراه شم .. که البته خونه خواهر هم جز برنامه شد .. و اینکه رایت کردن عجله ای سی دی که درست سیوش نکرده بودم ..

نتیجش هم این شد که چند روز مهمون خواهرم بودیم و دو جلسه کلاس نرفتم که فقط واسه جلسه اول تونستم زنگ بزنم که نمیتونم بیام و روز دوم دیگه راستش خجالت کشیدم .. از اونجایی که مربی محترم آشنا هستن من تا الان نزدیک به 6 جلسه غیبت داشتم و جای شکرش باقیه که تا الان بیرونم نکردن .. :دی

* من زیاد اهل ورزش نیستم .. اندامم خوبه !! البته همه که اینو بهم میگن .. و چون قدم بلند هست اون یه ذره شکمی که بعضی وقتا میارم زیاد به چشم نمیخوره .. ولی نگران بعدنم که این یه ذره برآمدگی از بین نره و بیشتر و بیشتر شه .. و چون نه حوصله ورزش دارم و نه پایه کلاس رفتنم از چرخونک میخوام شروع کنم که کاملا اندامم متناسب شه .. از فردا صبح میخوام شروع کنم روزی یه ربع الی بیست دقیقه بزنم و یه کار مفید حداقل تو زندگیم انجام داده باشم :دی

قابل توجه صدف خانووم که اگه خواست اقدام به نی نی دار شدن کنه بهونه نیاره و جفتمون صبح که میشه شروع کنیم و تنبلی رو بزاریم کنار ... پیش به سوی اندامی متناسب و دلخواه (تر) :دی!!!!!! 

 

+ تاریخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 14:27 نویسنده سوفي |

من معمولا یا شبا خواب نمی بینم یا اینکه اگرم ببینم اصلا یادم نمی مونه .. ولی صبح ها یعنی نزدیکای اذان صبح تا طلوع آفتاب کلی خوابای جورواجور میبینم ..

امروز صبح بعد از مدت ها از اون خوابای فانتزی دیدم .. خواب فانتزی یعنی چی ؟؟ یعنی خوابی که یه اتفاقای خوبی توش می افته شاید این اتفاق ها معمولی باشه ولی حس ِ فوق العاده ای همراهشه که حتی وقتی از خواب بیدار میشم هم این حس ِ خوب رو دارم .. و امروز با اون قایق چوبی و "سین" و خبر عروسیم که بهش دادم و خونه های چوبی یه خواب فانتزی شکل گرفت که باعث شد لبخند بنشونه روی لبام ...

مرسی خوابای فانتزی ِ دوست داشتنیم .. مرسی ..

و حس ِ نو .. اینو من عاشقشم .. حس ِ نو یعنی یه احساسی که عرض یک الی چند ثانیه ی کوتاه میاد سراغت و دلت رو غرق شادی میکنه .. یه جوری که انگاری دلت تالاپ می افته زمین .. این حس رو باید عاشق باشی که بفهمی و واست اتفاق بیافته .. حتی در عادی ترین ساعت روز و بدون دلیل !!!

و من عاشق این خوابای فانتزی و حس های نویی هستم که فقط واسه خود ِ خودمه ...

حس ِ نو رو من سالهاست که مثل یه راز توی دلم دارمش .. چون نمی دونم کسی میتونه اینو درکش کنه یا نه !!

حتی اگه خیلی بی معنی و لوس باشه ..  ولی این واسه من معنی ِ خاصی داره ..

 

+ تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ساعت 23:55 نویسنده سوفي |

نمی دونم بهش میگن شانس یا اتفاق که توی این فصل لعنتی باید اوج روزای کاریه هاول باشه .. میتونست بهار توی چشمم زیباتر باشه ولی خوب نیست !!

"سین" بعد از یکسال شایدم بیشتر اومد خونمون ... البته توی این یکسال یه بار بعد از عروسیش دیدمش و هفته ای حداقل یه بار با هم حرف میزنیم .. وقتی وارد اتاقم شد گفت : وای سوفی چقدر دلم برای اتاقت تنگ شده بود ... از همه چی حرف میزنیم .. اون میتونه از زندگی و آدماش شکایت کنه و خودشو حداقل پیش من خالی کنه ولی من .... مثل همیشه سکوت یا فوقش جمله های کوتاه نه چندان گله مندانه که بگم آره دوستم منم همدردتم ...

کی میگه من صبورم ؟؟ کی میگه من آرومم ؟؟ کی میگه ؟؟

الان به زور دهنم رو بستم و گوشی و تلفن رو از خودم دور کردم و میخوام برم ولو شم روی تخت و پرده اتاق رو بزنم کنار و دفترم رو بیارم و خودمو توی خط های سیاه دفترم خالی کنم ...

همراه با این صدا... مرسی بانوی اسفند عزیز .. عاشقش شدم اینقدر که چند روزه مدام ریپیت میشه ..  

 

+ تاریخ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 19:16 نویسنده سوفي |